P : 6
BEYOND TIME
پارت ششم | یک راز قدیمی
صبح روز بعد، سرین زودتر از همیشه بیدار شد.
اولین چیزی که یادش آمد، دفتر آبی بود.
صندوقچه را باز کرد و دفتر را بیرون آورد. چند لحظه به آن نگاه کرد و بعد تصمیم گرفت آن را با خودش ببرد.
قرار نبود هنوز به جونگکوک اعتماد کند، اما دیگر نمیتوانست همهچیز را به تنهایی پیش ببرد.
وقتی به باغ شرقی رسید، جونگکوک آنجا منتظرش بود.
ـ صبح بخیر.
ـ صبح بخیر.
سرین دفتر را باز کرد.
ـ این همون دفتریه که دیشب دنبالش بودن.
جونگکوک آن را گرفت، اما فقط چند صفحه را نگاه کرد.
ـ این اعداد رو ببینید.
سرین کنار او ایستاد.
ـ چی؟
ـ اینجا.
با انگشت به یکی از سطرها اشاره کرد.
ـ مالیات این زمین سه ساله که به خزانه پرداخت نشده.
سرین با تعجب گفت:
ـ ولی این زمین هنوز متعلق به خانوادهی ماست.
ـ میدونم.
ـ پس چطور ممکنه؟
جونگکوک چند صفحه جلو رفت.
ـ چون روی کاغذ، سه سال پیش مالکیتش تغییر کرده.
سرین دفتر را از دستش گرفت.
ـ چی؟
صفحه را دوباره خواند.
پایین سند، مهر خاندان روسّی دیده میشد.
اما سرین مطمئن بود چنین سندی هیچوقت در خانهشان وجود نداشته.
ـ این امضا...
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ میشناسیدش؟
سرین آرام گفت:
ـ پدرمه.
چند لحظه سکوت کردند.
ـ ولی این امضا مال اون نیست.
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
ـ مطمئنید؟
ـ من سالها اسناد پدرم رو دیدم. امضای خودش رو میشناسم.
دفتر را بست.
ـ یکی جعلش کرده.
جونگکوک گفت:
ـ پس کسی فقط پولها رو ندزدیده.
ـ سند زمینها رو هم تغییر داده.
ـ بله.
سرین به دفتر خیره شد.
ـ ولی چرا؟
جونگکوک جواب داد:
ـ شاید چون این زمینها ارزش بیشتری از چیزی دارن که ما فکر میکنیم.
سرین سرش را بلند کرد.
ـ زمینهای شمالی؟
ـ احتمالاً.
سرین چند لحظه فکر کرد.
ـ اون زمینها کنار جادهی اصلی هستن.
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ چه جادهای؟
ـ جادهای که به بندر میرسه.
جونگکوک ساکت شد.
حالا دلیل ناپدید شدن مالیاتها کمی واضحتر به نظر میرسید.
زمینها فقط زمین نبودند.
راهی برای رسیدن به بندر بودند.
سرین آهسته گفت:
ـ پس کسی میخواد اونجا رو به دست بیاره.
ـ و برای این کار، اول باید مالکیتش رو از خانوادهی شما بگیره.
سرین دفتر را بست.
ـ باید سند اصلی رو پیدا کنیم.
جونگکوک گفت:
ـ دقیقاً.
ـ توی عمارت.
ـ احتمالاً.
سرین نگاهش کرد.
ـ و اگر سند اصلی پیدا نشه؟
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
ـ اون وقت باید بفهمیم چه کسی سه سال پیش این سند جعلی رو ثبت کرده.
سرین آهسته سر تکان داد.
برای اولین بار، احساس کرد این ماجرا دیگر فقط یک اختلاف حساب ساده نیست.
کسی سالها برای به دست آوردن زمینهای خانوادهاش نقشه کشیده بود.
و حالا او و جونگکوک تنها کسانی بودند که میتوانستند جلویش را بگیرند.
اما سرین هنوز یک سؤال دیگر داشت.
ـ جونگکوک؟
ـ بله؟
ـ از کجا مطمئنید میتونم به شما اعتماد کنم؟
جونگکوک لحظهای به او نگاه کرد.
ـ مطمئن نیستم.
ـ پس چرا ازم میخواید بهتون اعتماد کنم؟
ـ نمیخوام.
سرین متعجب شد.
جونگکوک ادامه داد:
ـ خودتون تصمیم بگیرید.
بعد دفتر را به او برگرداند.
سرین برای چند ثانیه به او نگاه کرد.
شاید برای اولین بار، جوابش را دوست داشت.
پارت ششم | یک راز قدیمی
صبح روز بعد، سرین زودتر از همیشه بیدار شد.
اولین چیزی که یادش آمد، دفتر آبی بود.
صندوقچه را باز کرد و دفتر را بیرون آورد. چند لحظه به آن نگاه کرد و بعد تصمیم گرفت آن را با خودش ببرد.
قرار نبود هنوز به جونگکوک اعتماد کند، اما دیگر نمیتوانست همهچیز را به تنهایی پیش ببرد.
وقتی به باغ شرقی رسید، جونگکوک آنجا منتظرش بود.
ـ صبح بخیر.
ـ صبح بخیر.
سرین دفتر را باز کرد.
ـ این همون دفتریه که دیشب دنبالش بودن.
جونگکوک آن را گرفت، اما فقط چند صفحه را نگاه کرد.
ـ این اعداد رو ببینید.
سرین کنار او ایستاد.
ـ چی؟
ـ اینجا.
با انگشت به یکی از سطرها اشاره کرد.
ـ مالیات این زمین سه ساله که به خزانه پرداخت نشده.
سرین با تعجب گفت:
ـ ولی این زمین هنوز متعلق به خانوادهی ماست.
ـ میدونم.
ـ پس چطور ممکنه؟
جونگکوک چند صفحه جلو رفت.
ـ چون روی کاغذ، سه سال پیش مالکیتش تغییر کرده.
سرین دفتر را از دستش گرفت.
ـ چی؟
صفحه را دوباره خواند.
پایین سند، مهر خاندان روسّی دیده میشد.
اما سرین مطمئن بود چنین سندی هیچوقت در خانهشان وجود نداشته.
ـ این امضا...
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ میشناسیدش؟
سرین آرام گفت:
ـ پدرمه.
چند لحظه سکوت کردند.
ـ ولی این امضا مال اون نیست.
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
ـ مطمئنید؟
ـ من سالها اسناد پدرم رو دیدم. امضای خودش رو میشناسم.
دفتر را بست.
ـ یکی جعلش کرده.
جونگکوک گفت:
ـ پس کسی فقط پولها رو ندزدیده.
ـ سند زمینها رو هم تغییر داده.
ـ بله.
سرین به دفتر خیره شد.
ـ ولی چرا؟
جونگکوک جواب داد:
ـ شاید چون این زمینها ارزش بیشتری از چیزی دارن که ما فکر میکنیم.
سرین سرش را بلند کرد.
ـ زمینهای شمالی؟
ـ احتمالاً.
سرین چند لحظه فکر کرد.
ـ اون زمینها کنار جادهی اصلی هستن.
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ چه جادهای؟
ـ جادهای که به بندر میرسه.
جونگکوک ساکت شد.
حالا دلیل ناپدید شدن مالیاتها کمی واضحتر به نظر میرسید.
زمینها فقط زمین نبودند.
راهی برای رسیدن به بندر بودند.
سرین آهسته گفت:
ـ پس کسی میخواد اونجا رو به دست بیاره.
ـ و برای این کار، اول باید مالکیتش رو از خانوادهی شما بگیره.
سرین دفتر را بست.
ـ باید سند اصلی رو پیدا کنیم.
جونگکوک گفت:
ـ دقیقاً.
ـ توی عمارت.
ـ احتمالاً.
سرین نگاهش کرد.
ـ و اگر سند اصلی پیدا نشه؟
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
ـ اون وقت باید بفهمیم چه کسی سه سال پیش این سند جعلی رو ثبت کرده.
سرین آهسته سر تکان داد.
برای اولین بار، احساس کرد این ماجرا دیگر فقط یک اختلاف حساب ساده نیست.
کسی سالها برای به دست آوردن زمینهای خانوادهاش نقشه کشیده بود.
و حالا او و جونگکوک تنها کسانی بودند که میتوانستند جلویش را بگیرند.
اما سرین هنوز یک سؤال دیگر داشت.
ـ جونگکوک؟
ـ بله؟
ـ از کجا مطمئنید میتونم به شما اعتماد کنم؟
جونگکوک لحظهای به او نگاه کرد.
ـ مطمئن نیستم.
ـ پس چرا ازم میخواید بهتون اعتماد کنم؟
ـ نمیخوام.
سرین متعجب شد.
جونگکوک ادامه داد:
ـ خودتون تصمیم بگیرید.
بعد دفتر را به او برگرداند.
سرین برای چند ثانیه به او نگاه کرد.
شاید برای اولین بار، جوابش را دوست داشت.
- ۱.۰k
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط